صفحه اصلی |   اخبار   |  گالری عکس   |   گفتگو ها  |   آرشیو نشریه   |  تماس با ما


 

موضوع : ترانه ای رو به پایان !

نویسنده : پویان مقدسی

 

بارها و بارها این حرف را زده ایم و تکرار کرده ایم. بارها نالیدیم که چگونه ترانه ی هوشیار این سرزمین به سمت تباهی پیش می رود. اما باز هم نمی شود که نگفت و سکوت کرد. قابل باور نیست، چگونه ترانه ای که همپای قد کشیدن شعر مدرن ایران، با چند سال فاصله پوست انداخت و بزرگ شد و  دارای منزلت و جایگاه خاص میان مخاطبین گردید، پس از سه دهه به این وانفسا سقوط کرده است. وانفسایی که به علت وسعت تولیدات بی ارزش، دیگر گریزی هم از آن نیست. هر لحظه و هر جا ترانه های زرد و کودکانه به بازار ریخته می شود و سلیقه های مردم و مخاطب را به نازل ترین حد ممکن سقوط می دهد.

در این میان بد نیست که از مخاطب و مردم که مصرف کننده گان این آثار هستند بگذریم و به نقش و نوع نگاه تولید کنندگان و هنرمندانی بپردازیم که به این وانفسا دامن زده و می زنند. هنرمندانی که به راستی برای بسیاری از آنها نام هنرمند به شدت بر گرده شان سنگینی می کند و توان کشیدنش را ندارند. وقتی نگاهی به انبوه تولیدات موسیقی این روزها می اندازیم، متوجه موضوع جالب و در عین حال تکان دهنده ای می شویم. و این موضوع چیزی نیست جز فهمیدن و درک این موضوع که اکثر آوازخوانان این سرزمین به راستی نمی دانند که چه می کنند و چه می خوانند و چه تولید می کنند. هر چه به دستشان می رسد می خوانند، با هر شکل و شمایل. وقتی به کارهایشان نگاه می کنی، نمی توانی بفهمی مسئول، و انتخابگر این ترانه ها کیست، خود آوازخوان یا کمپانی یا کس دیگر ؟ پیش از هر آلبوم وقتی با این جماعت مصاحبه می شود، همه نوید آلبومی درخشان را می دهند و هنگامی که اثر به بازار می آید، کیفیتش از آثار قبلی همین خواننده ها هم ضعیف تر است. با اندکی مقایسه با سال های قبل این نذول در عرصه ی ترانه را به خوبی می شود درک کرد. وقتی به آثار آوازخوانان قدیمی تر، در بیست سال پیش نگاه می کنید، با این که بسیار ضعیف هستند، اما به هیچ وجه به بدی و مبتذلی آثار امروزشان نیست. وقتی به نوع عمل این آوازخوانان نگاه می کنید، بیشتر ماشین های قراضه و زنگ زده ای را می بینید که از یک طرف شعر و ملودی و تنظیم بنجل را به درونشان می ریزند و از طرف دیگر ترانه ی بنجل تر بیرون می آید. سال هاست که چرخه ی عمل نود درصد آوازخوانان لوس آنجلس، و امروز داخل کشور به این شکل است. هر کجای این آثار را که می کاوید، به هر گوشه که سرک می کشید، هیچ نقطه ای که حاصل تراوش ذهنی یک هنرمند باشد را نمی یابیم. چهار ترانه سرا و آهنگساز، هر یک از پس هم، چند سالی نقش پررنگ ترانه نویسی و آهنگسازی بی ارزش را بر عهده داشته اند و یکی بعد از دیگری جایگزین یکدیگر شده اند. اما هیچ دستاوردی برای ترانه ی این مرز و بوم، جز سقوط، و تولیدات زیاد بی ثمر به همراه نداشته اند.

متاسفانه مشکل دیگر این است که ترانه ی امروز ایران، مانند بسیاری از کشورهای دیگر، تبدیل به شوی لباس و تن و بدن آوازخوانان و رقصنده ها شده، تا صدا و ترانه ی آن ها. تصاویر به اصطلاح جذاب و گیرا، ساعت ها کودکان و نوجوانان و جوانان و بزرگسالان و مسن ها را پای خود می نشاند، اما دریغ از یک لحظه به فکر واداشتن و تعزیه ی فکری. به راستی رسالت هنر این است ؟ این که چنین بی عار و بی مغز، لنگ و پاچه و پستان های لخت، و پیچ و تاب خوردن زنان و دختران را به اسم ترانه از بام تا شام ببینیم ؟

و اوج سقوط آن جاست که یاران ترانه ی هوشیار هم هر روز به جای ایستادن و دفاع کردن از هنر، گردن می گیرند و با عشق به اردوی دشمنان تفکر و هنر می روند و به عملشان افتخار می کنند. افتخار می کنند که دیگر حرفشان برای روشنفکران و قشر متفکر نیست، و در عوض بچه های شانزده ساله حرفشان را می فهمند. افتخار می کنند که زبان و ترانه ی درست و فاخر را رها کرده اند و زبان الکن کودکان را برگزیده اند.

تکلیف ترانه ی ما با این به اصطلاح هنرمندان چیست ؟ با این مردم که به هر مزخرفی گوش می دهند ؟ با این هوادارانی که بی خود برای هنرمند رو به قهقرایشان هورا می کشند ؟

سهم فرزندان فردا از ترانه چیست ؟ این هنر جزو معدود هنرهایی بود که در تبعید به شکل وسیع پا گرفت و پیش آمد. و می توانست با حضور بزرگان این عرصه، تبدیل به دانشگاه و تریبون آزاد ترانه ی این سرزمین زخمی باشد. اما به جای زبان مردم بودن، به جای بزرگ شدن، به جای خوش نفس بودن، به سمت بی هنری و وقاحت، به سمت شکم سیری رفت. به سمت تبدیل به تجارتخانه شدن. به سمت تولید هنرمند بی سواد بی هنر بی تفاوت. به سمت بهترین چیزی که می توانست برای جمهوری اسلامی باشد. هنرمندانی که فاتحه ی شعر و شعور را خواندند، اما فرش قرمز برای قر دادن و سخیف خوانی پهن نمودند. متاسفم که پس از ایرج جنتی عطایی، شهیار قنبری، اردلان سرفراز، زویا زاکاریان، واروژان، منفرد زاده، بیات، قمیشی، زلاند و آندرانیک، ابی و داریوش و فرهاد و فریدون فروغی و گوگوش، مردم باید به صداهای انکر الاصوات، ترانه های حقیر، ملودی های دستمالی شده و مضامین آبکی ترانه های امروز گوش بسپارند. وقتی فاصله ی شنیدن چند ترانه ی درخور به چندین سال می رسد، وقتی تولید آلبوم فقط و فقط در گرو پول است و نه هنر و دانش و خلاقیت، وقتی ریشه ی هنرمند متعهد سوزانده می شود، وقتی جوانان به اصطلاح هنرمند امروز، هیچ نشانی از نسل های قبل را با خود ندارند، وقتی جز تکرار و افول چیزی دیده نمی شود، تکلیف چیست ؟

وقتی نگاهی به ترانه سرایان و آهنگسازان نسل قبل می اندازیم، با هنرمندانی اهل دانش رو به روییم که حتی اگر تحصیلات آکادمیک نداشتند، اما کار خود را به حد کمال به صورت تجربی آموخته بودند. ترانه سرایانی که هر یک نویسندگان و شاعران، نمایشنامه نویسان و برنامه سازانی توانمند بودند. آهنگسازانی که توانایی نوشتن موسیقی برای ارکسترهای بزرگ، و سوابق ساخت موسیقی فیلم های ارزشمند سینمای ایران را داشتند و از قطب های موسیقی کشور به حساب می آمدند. آوازخوانانی که بدون دوره های آکادمیک، اما با سال ها تلاش تبدیل به بهترین های این عرصه شدند. اما نسل امروز ترانه سرایان و آهنگسازان و آوازخوانان ترانه ی ما چه کسانی هستند ؟ جایگاه و منزلتشان در کجاست ؟ سوابقشان چیست ؟ چگونه به شهرت و نام رسیده اند ؟ به راستی تفاوت از زمین تا آسمان است.

اما تکلیف به نظر من، نوزایش نسلی ست اهل فن و متخصص، نسلی کوشا. نسلی کتاب خوان و دانا و امروزی. نسلی که با دانش درست از تاریخ و گذشته ی سرزمین و هنر خود، با چشمانی باز و تیزبین به بازسازی و نوسازی هنر زخم خورده و کمرنگ امروز بپردازد. هنر ما نیازمند نسلی عاشق هنر است، نه نسلی شیفته مطرح شدن و روی جلد رفتن و های و هو راه انداختن های الکی. امروز نسل جوان باید بیاموزد. بی آموخته نمی توان هنرمند ارزشمند بود، نمی توان هنری را پیش برد و زنده نگه داشت. نسل تازه باید اهل مبارزه باشد. روحیه ی جنگ برای رسیدن. نسل سازشگر، نسلی همجنس نسل امروز می شود که این گونه تمامی عرصه ها را به سمت انفعال و مرگ پیش برده است. هنر به نسل های گلخانه ای و فرمایشی نیاز ندارد، نیازمند نسل رها و آزادی خواه است. در هر دوره ای از تاریخ که چنین نسل هایی پرورش یافته اند، هنر این سرزمین به سمت شکوفایی و بالندگی حرکت کرده است. و در هر دوره که بگیر و ببند ها افزایش یافته، هنر کم ارزش رواج پررنگ تری داشته است. ما به نسلی نیازمندیم که برای شکفتن از هر قله ای بالا برود. سختی ها را تجربه کند، تا بتواند از عمق وجودش خلق کند، بیافریند. تنهایی و گوشه نشینی و تنهایی هنرمند را تجربه کند تا بتواند اثر در خور تولید کند.

امیدوارم هر چه زودتر، با تمام سختی های فرهنگی و اجتماعی پیش رو، این دوره ی وانفسا، با پیدایش نسلی جوان و تازه نفس، با دانش و بینش گشاده، به پایان برسد و بار دیگر شاهد خلق ترانه و هنر حقیقی و درست باشیم. هنری که نفسش همنفس مردم و مخاطب از هر قشری باشد.

 

 

بازگشت به صفحه اصلی

 

Home   |    News   |   Photo Gallery   |   Interviews   |   Archive   |  Contact us